روزها چون آهوان رمیده به جانب بی جانبی دوانند و دانه من همچنان دانه بی دانگی است
روزها چون دزدان تحت تعقیب می دوند و می دوند اما به نمی دانم کجا ومن راهم را چندیست یافته ام
بیراهه
نه دلتنگم نه شادمان حسی چون درختان که به ثمر و بی ثمری خود نمی اندیشند اما این بادهای هرزه نتوانسته اند تا امروز از پای درآورندم که این درخت بر خاکهای بی ریشگی ریشه دوانده است
مدتی است که نه دوست دارم نه دشمنم به کسی و چیزی نمی اندیشم
اعتراف میکنم که نمیدانم برای چه می نویسم برای که می نویسم همیشه به رازهای مگوی درونم که می رسم می فهمم که نباید بنویسم شما که نمی فهمید اگر هم بفهمید چه خواهید کرد چه توانید کرد آنوقت زبان در کام میگیرم ...
سالیانی پیش از این فجایع مرا یاری دبستانی بود که شرف نفسم شد روزان و شبان بسیار آمدند و رفتند و ما از هم به دور افتادیم
محوطه دانشکده ادبیات علامه را سالیانی چهار سیگار ها گیراندیم و شعرها خواندیم و نفسها کشیدیم
عاشق شدیم فارغ شدیم و مهمتر از همه ویران شدیم
سالیانی پیش از این فجایع مرا یاری بود که شرف نفسم بود با چشمهایی ندانم رنگش لحظه هایم را نقاشی می کرد
سالیلنی پیش از این مرا یاری بود که فرهاد می خواندیمش...
این کار را سالیانی پیش از این برای فرهاد خان صفریان سروده بودم و حال که سالیان آمدند و رفتند شما هم بخوانید و بروید
ماتم سرای چشم تو سور دمادم است
زیباتریت بهشت خدا این جهنم است
عیسی قلم قلم سر هر کوچه ریخته است
جنسی که در بساط زمین نیست مریم است
وقتی تو نیستی سند ماه و سال من
هر هفته هشت روز به نام محرم است
حوای من به شهوت ابلیس تن بده
بی غیرتی علامت اولاد آدم است
خاکش پر از پلشتی روح شغادهاست
سهراب شاهنامه ی این شهر رستم است
باید شنید و ضجر کشید و سکوت کرد
که زندگی تجسم مرگی مسلم است
در بیستون برای چه علاف مانده ای
فرهاد جان برای تو هیمالیا کم است
یارانم خواسته بوند عاشقانه بنویسم یکی از کارهای روزان خوش علامه:
اگرچه دلت عشق را در به رو بست
«صداکن مرا» که «صدای تو خوب است
خدا روزی از روزهای قشنگش
دلم را گرفت و به یک تار مو بست
همان لحظه بغضی شبیه صدایت
به طرزی غم انگیز راه گلو بست
غم انگیز و بیروح لبریز اندوه
صدای تو خورشید تنگ غروب است
اگرچه دلت لحظه ای پیش من نیست
و معجونی از آهن و سنگ و چوب است
نباید بپرسم ولی بی خیالش
عزیزم چرا این قدر عشق خوب است
این هم یکی از آخرین کارهایم
بامن چه کرده اند که بی آسمان شدم
برمن چه رفته است که آتش به جان شدم
بامن چه کرده اید که اینگونه بی خطر
«کبریت نیم سوخته» شهرتان شدم
پادرهوا تر از همه حرفهایتان
مضحکترین پدیده مازندران شدم
این هم مصیبتی است که با آلتی که نیست
ارضاگر غریزه سگهایتان شدم
می خواستم بهار شوم باغبان نخواست
می خواستم درخت شوم نردبان شدم
کبریت نیمسوخته وامی است از جناب علیرضا بدیع