تبليغاتX
گلخزان من
شعر وادب
 

این از ارتکابهای سابق من :

وقتی شکوفه دادن من ننگ باغ بود

پرپرشدن به پای تو نوعی نفاق بود

 

خورشید از ولایت ما کوچ می کشید

شیخ ذلیل مرده به فکر چراغ بود

 

پای پدر به شهوت مادر دخیل بست

مرگ بشر به جرم همین اتفاق بود

 

گفتیم در نگاه تو چندی شنا کنیم

دریا نبود  لعنتی!!!!   باتلاق بود

 

پرپر زدیم و بال شکستیم و ای دریغ

گنجشکک اشی مشی ما

                                    کلاغ بود

 

این هم از آخرین مزخرفات بنده و باز هم با همین قافیه

 

عشق تو         معنی همه اتفاقها

دست تو سبز سبز تر از نبض باغها

 

چشمت تنت به هم زدنت قهرکردنت

دنیای من شده است همین باتلاقها

 

از بس که نور عشق تو در من دمادم است

افسوس می خورند    به حالم چراغها

 

من با کبوتری که تویی اوج می شوم

ارضا نمی کنند مرا      این کلاغها

 

من با تو و تو با من و ...نه غیر ممکن است

بخت  مزخرف من  و     این اتفاقها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

روزها چون آهوان رمیده به جانب بی جانبی دوانند و دانه من همچنان دانه بی دانگی است

روزها چون دزدان تحت تعقیب می دوند و می دوند اما به نمی دانم کجا ومن راهم را چندیست یافته ام

بیراهه 

نه دلتنگم نه شادمان حسی چون درختان که به ثمر و بی ثمری خود نمی اندیشند اما این بادهای هرزه نتوانسته اند تا امروز از پای درآورندم که این درخت بر خاکهای بی ریشگی ریشه دوانده است

مدتی است که نه دوست دارم نه دشمنم به کسی و چیزی نمی اندیشم

اعتراف میکنم که نمیدانم برای چه می نویسم برای که می نویسم همیشه به رازهای مگوی درونم که می رسم  می فهمم که نباید بنویسم شما که نمی فهمید اگر هم بفهمید چه خواهید کرد چه توانید کرد آنوقت زبان در کام میگیرم ...

 

 

سالیانی پیش از این فجایع مرا یاری دبستانی بود که شرف نفسم شد روزان و شبان بسیار آمدند و رفتند و ما از هم به دور افتادیم

محوطه دانشکده ادبیات علامه را سالیانی چهار سیگار ها گیراندیم و شعرها خواندیم و نفسها کشیدیم

عاشق شدیم فارغ شدیم و مهمتر از همه ویران شدیم

سالیانی پیش از این فجایع مرا یاری بود که شرف نفسم بود با چشمهایی ندانم رنگش لحظه هایم را نقاشی می کرد 

سالیلنی پیش از این مرا یاری بود که فرهاد می خواندیمش...

 

این کار را سالیانی پیش از این برای فرهاد خان صفریان سروده بودم و حال که سالیان آمدند و رفتند شما هم بخوانید و بروید

 

ماتم سرای چشم تو سور دمادم است

زیباتریت بهشت خدا این جهنم است

 

عیسی قلم قلم سر هر کوچه ریخته است

جنسی که در بساط زمین نیست مریم است

 

وقتی تو نیستی سند ماه و سال من

هر هفته هشت روز به نام محرم است

 

حوای من به شهوت ابلیس تن بده

بی غیرتی علامت اولاد آدم است

 

خاکش پر از پلشتی روح شغادهاست

سهراب شاهنامه ی این شهر رستم است

 

باید شنید و ضجر کشید و سکوت کرد

که زندگی تجسم مرگی مسلم است

 

در بیستون برای چه علاف مانده ای

فرهاد جان برای تو هیمالیا کم است

 

یارانم خواسته بوند عاشقانه بنویسم یکی از کارهای روزان خوش علامه:

 

اگرچه دلت عشق را در به رو بست

«صداکن مرا» که «صدای تو خوب است

 

خدا روزی از روزهای قشنگش

دلم را گرفت و به یک تار مو بست

 

همان لحظه بغضی شبیه صدایت

به طرزی غم انگیز راه گلو بست

 

غم انگیز و بیروح لبریز اندوه

صدای تو خورشید تنگ غروب است

 

اگرچه دلت لحظه ای پیش من نیست

و معجونی از آهن و سنگ و چوب است

 

نباید بپرسم ولی بی خیالش

عزیزم چرا این قدر عشق خوب است

 

 

این هم یکی از آخرین کارهایم

 

بامن چه کرده اند که بی آسمان شدم

برمن چه رفته است که آتش به جان شدم

 

بامن چه کرده اید که اینگونه بی خطر

«کبریت نیم سوخته» شهرتان شدم

 

پادرهوا تر از     همه    حرفهایتان

مضحکترین پدیده مازندران شدم

 

این هم مصیبتی است که با آلتی که نیست

ارضاگر غریزه    سگهایتان      شدم

 

می خواستم بهار شوم باغبان نخواست

می خواستم درخت شوم نردبان شدم

 

کبریت نیمسوخته وامی است از جناب علیرضا بدیع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

یک غزل مثنوی هدیه یاران و نایاران

من ماندم و من ماندم و این نابرادرها            من ماندم و من ماندم و این دستخنجر ها

من ماندم و این گله پادرهوابنویس             من ماندم واین   کوتهان     میرزابنویس

من ماندم و مشتی نباید گفت امردمرد       من ماندم و این گوسپندان تمدن گرد

این هفت سرهای دوپا این جوجه شاعرها      این تاکماکان  تاابد  تاباد    قاطرها

من ماندم و بنویس مشتی رند پالاندوز          مشتی قلم باره  دهن پاره گریبانسوز

من ماندم و من ماندم و من ماندم و بنویس     من ماندم و من ماندم و من ماندم و ابلیس

 

آغوش من طعم تعفن دارد از باران                طعم تعفن دارد از آغوش نایاران

آغوش من طعم نباید گفت را دارد               ازاندکان کوته بنویس بسیاران

رجالگان درجای جای شهر میخوانند            شعر بلند عشق رادر مدح کفتاران

من دور میریزم شما بی پیش و پس هارا      درمنجلاب نخوت از خویش بیزاران

                            درد مرا بر بالهای بیکسی بنویس

                          شاید بخوانند این مباداهای بی باران

دردمرا بر بالهای بیکسی بنویس          دردمرا  بر برگ برگ اطلسی بنویس

دردمرا برگریه بغض بی تو بی آرام        بر ابرهای کولی    دلواپسی بنویس

بر آسمان بی عقاب این مترسک ها    درد مرا چون زخم چنگ کرکسی بنویس

                          بنویس که داری به دادم می رسی بنویس

                         بنویس که داری به دادم می رسی بنویس

ایثارکن بنویس این ها واژه دزدانند                این خاک برسرها همان دفتر به مزدانند

این ها جنونت را به اقیانوس می ریزند          درخواب بی پروانه ات کابوس می ریزند

 

من وارث کابوسهای بی تو بارانم                 فرزند نامشروع جبراییل و شیطانم

دستان من بوی بزرگ بی تویی دارد           من همچنان قربانی قهر    خدایانم

گهواره های خالی از موسای شعرم را         بر آب های نیلگون گریه می رانم

معجونی از بسیارهای بی تو نابسیار        من نیمه حیوان نیمه شیطان نیمه انسانم

                        درد مرا بر بالهای   بیکسی   بنویس

                        بنویس من تبعیدی عشق تو می مانم

من میروم تبعیدی شهرشما باشم            پروازگرد     ابرها و بادها باشم

میرم تموم دلخوشیهامو   بسوزونم          میرم شبای قحط رویامو بسوزونم

میرم که با کبریتهای نیمسوز درد         ته مونده خواب   درختامو   بسوزونم

میرم کفنخواب تموم    قبرها باشم     میرم     تن کابوس پیمامو بسوزونم

                         درد منو  رو برگ برگ اطلسی بنویس

                         میرم تموم   اطلسی  هامو  بسوزونم

میرم از این چیزی که هستم هست تر باشم     بن بست تر بن بست تربن بست تر باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

 

ای به من نزدیک از من دور بغض آلود

ای مصیبت کوچه ی بن بست نامحدود

 

کاشکی می شد رفیق راه من باشی

در مسیر جاده های     تا ابد مسدود

 

کاش می شد سبز ابراهیم آغوشت

در لهیبستان هاجرسوز این نمرود

 

جرات پرواز در من عقده شد وقتی

آسمانت چوبه ی دار کبوتر بود

 

هیچ گوشی تلخ دشنام تو را نشنید

هیچ دستی رمز ابهام  تو را نگشود

 

مثل من از هست های بی نهایت نیست

مرگ را دریوزه کن         ای بوده ی نابود.

 

 

بعد از تو به حال خویشتن خواهم ماند

با فاجعه ی  لای و  لجن  خواهم ماند

حتی اگر آبستن    پرویز        شوی

تا  آخر عمر     کوهکن   خواهم ماند

 

بعد از تو سقوط اتفاق افتاده است

یک آفت میوه کش به باغ افتاده است

دور از     نظر بلند    یک اقیانوس

بعد از تو خدا به باتلاق افتاده است

 

بعداز تو سرای عافیت ویران است

ایوان نگاه من       فریبستان است

در هیچ دلی نشانی از گرما نیست

بعد از تو چقدر عصر یخبندان است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

این خاک بر سر ها تو را بی آسمان کردند

بیگانه خویش شعر از ما    بهتران   کردند

 

این« زن به مزدان »با کراماتی که جایش نیست

نرخ غزلهای تو را             ارزان گران کردند

 

این یاوه بنویسان   کوتاه     مبادا  اوج

قد تو را دیدند و        فکر نردبان کردند

 

کار بدی کردند که  فریاد هایت  را

کابوس شبهای من آتش به جان کردند

 

خواب مرا پرپر نکن    دست از سرم بردار

این«سگ بغل کن» ها تو را بی آسمان کردند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

کاش می شد ننوشت

کاش می شد نسرود

کاش می شد که نبود

کاش می شد که نبود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

میخواهم به یک رباعی مهممانتان کنم

 

من در تو چه دیده ام که ویران شده ام

بامن تو چه کردی که بدینسان شده ام

آدم شدنم باز        به تعویق     افتاد

من عاشق یک فرشته شیطان شده ام

 

مدتی است با یکی از دوستان دارم کار مشترکی را تجربه می کنم دوست گلم کسی نیست جز جناب عباس خان عزیزتبار که ما ارادت خاصی به ایشان داریم

فعلا هر دویمان فقط کار محاوره می کنیم و باید بگویم تزریق دو اندیشه و احساس به یک سوژه کار جالبی است دو نفر با دو برداشت از یک جریان یکی کمی واسوختی و آن یکی آرامتر و عشقباز تر  نمونه هایی از کارهایمان هدیه گل روی یاران :

نوشتن جرمه ننوشتن گناهه

نگفتن درده گفتن اشتباهه

امیدم خیلی وقته ناامیده

سپیدیهای من خیلیی سیاهه

 

 

کی گفته واژه کشتن غریبه

کی گفته مرگ یک شاعر عجیبه

هنوز ننوشتم از بارون سربی

نگفتم تا تو بنویسی غریبه

 

 

تو بنویس قصه مرگ گلا رو

تو بنویس سرنوشت ما دوتا رو

خدا رو توی یک تابوت دیدم

تو بنویس قصه مرگ خدا رو

 

 

خدا رو با شکنجه سربریدند

تباهی رو توی چشماش ندیدند

لباساشو به شیطون قرض دادند

خدای      نوظهوری    آفریدند

 

 

به مارا هدیه دادن خط و خالو

نوشتن    آرزوهای     محالو

به گوسفندا نگاه چپ نکردن

به چوپونی فرستادن شغالو

                                یکی داره به من هی میگه ننویس

                               نوشتن بسه دیگه     دیگه  ننویس

به پاس بندگی کشتند مارو

وبا شرمندگی کشتند مارو

جنایت پیشه های بهتر ازجان

به جرم زندگی کشتند مارو

 

 

از دوستان گلم میخوام نظرشون رو نسبت به کارای مشترک من و عباس جان بزرگواری کنند

 

جهت خالی نبودن عریضه یکی از غزلهامو تقدیمتون میکنم باشد که رستگار شوم

 

کابوس ها   مکاشفه ها   رستخیز ها

دنیای  من پر است از این جور چیز ها

 

وقتی گرسنه چشمی کاغذ لهت کند

باید      پناه برد       به آغوش میزها

 

آتش بیار دوزخ خود سوزی خداست

دستان خیر خواه     همین شرستیزها

 

                         نیت قنوت سجده رکوع و ....ولش کنید

                        بیهودگی است  منطق این  جست و خیزها

 

  

                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

حوصله نوشتن نیست فقط میتوانم بگویم حالم بیشتر از پیش بههم خورده است یاران منتظر موعودند و من منتظر مرگ جای خوبش اینجاست که به هر حال می اید مدتی است شوریده تر شده ام شعرهایم متعفن تر شده اند ومن هنوز هم زندگی را یدک می کشم برای چه نمیدانم خودم را محدود کرده ام در خودم تنها با یکی دو تن مربوطم و بس من برای کی حرف میزنم بیشتر به تلاش واپسین زنده مانی میماند نه کسی نمیشنود

 

آن چه من می خواستم این شعر یاس آور نبود

آن چه من می خواستم این سیل ویرانگر نبود

کاش می شد می توانستی بدانی   حق من

تیرگی هایی که می بینی  در این دفتر نبود

آن چه من می خواستم این بود که باورکنی

سهم من از تو به جز سهم کسی دیگر نبود

دستهایت دستهای همچنان  ویرانگرت

سهم من از دوستی شاید جز این خنجرنبود

آنچه من می خواستم این بود که ثابت کنم

زندگی جز چند فحش خواهر و مادر  نبود..............

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

صدای تو کمونچه ی بهاری

غزلبهار  آینه گل   قناری

برای بردن   نبرده هامون

هزار و یک برگ برنده داری

 

صدای تو شاخ نبات حافظ

زمزمه ی گلغزلای سعدی

وعده ی دیدار من و تو فردا

تو کوچه پسکوچه ی بیت بعدی

 

رو بال پرپر شده ی فرشته

با قلم یه برزخی نوشته

به چشم ما که دل به باد دادیم

جهنم چشم شما بهشته

 

قسمت مارو به رقیب دادند

به دست ما فقط یه سیب دادند

شیطون بیچاره گناهی نداشت

فرشته ها ما رو فریب دادند

 

آب دیگه گذشته از سر من

این همه بازی در نیار سر من

به این و اون دل نده قلوه نستون

حضرت قابیله برادر من

 

بیا و آرامش رویام باش

هر چی که میخوام و نمیخوام باش

اول این کارو خودت ساختی

دلخوشی آخر شعرام باش

 

شما چقدر مرا سر به راه تر کردی

دم تو گرم  مرا ماه و ماه تر کردی

                                            شما چه خوب سرم را به سنگ کوبیدی

                                             چه خوب زندگیم را      سیاه تر کردی

چه اشتباه درستی که اشتباه مرا

از اشتباه خودت اشتباه تر کردی

                                          تو با دو چشمه از آن حرفهای شیطانی

                                           گناه های مرا هم    گناه  تر کردی

ثواب کردی خانم ثواب کردی که

مرا  تباه و تباه و تباه تر  کردی

                                 من از تو بابت حال نداده ممنونم

                                که افتضاح مرا  افتضاح تر کردی

 

 

دوستان خوبم لطف می کنند و وقتشان را برای یاوه های من میگذارند من از سویدای سینه و از ندانم چه ی دل محبتشان را سپاس میگویم این روزها ابریم ابری و بی باران تنهایی سمجی برای خودم ساخته ام حس میکنم زبانم را نمی فهمند زندگی را آنقدر دوست دارم که حاضر شدم اینهمه رنج زیستن را به جان بخرم از همه شما ممنونم

دوستانی از جوانمرگنامه می پرسند جوانمرگ شد راستش خودم جز یک جلد همه را هدیه کردم  به یاران

دوستی از اشکال وزنی گفت عرض شود اینگونه صفت من است یعنی ن در من مکسر است ولی در ترانه ی دشمنشاد من گاهی زیرابی می روم و وزن را رعایت نمی کنم ترانه اندک مجالی به یاغی می دهد تا گستاخی کند دیگر هیچ                       

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط یاغی تبار  | 

 

من در تو به دریا نزدن می‌بينم

در فال تو عاشق نشدن مي‌بينم

تو در من اينگونه فقط خواستن و

من در تو فقط نخواستن مي‌بينم

 

بدي خوبي غريبي آشنايي

گل باغ كدامين روستايي

شما هم بعد از آن ديدار كوتاه

يكي از تيره بختيهاي مايي

 

صدامو روي ابر و  باد   بنويس      

منو اينگونه دشمنشاد بنويس

خودت رو هرچي كه ميخواي اما

منو مجنون مادرزاد    بنويس

بياو بيت بيت    دردهامو

رو ديواراي استبداد  بنويس

قفسهامونو بشكن زيرورو كن

قناريهامونو    آزاد بنويس

چرا من دل به يك بيگانه بستم

چرا اين     اتفاق افتاد بنويس

من اين شعرو براي تو نوشتم

شما هرچي دلت ميخواد بنويس.................

                         خلاصه هرچه باداباد بنويس

بنويس بنويس بنويس بنويس بنويس ........

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت   توسط یاغی تبار  |